خدایا به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که میتوانم تغییر دهم بینشـــــــــــــــــی ده تا تفــــــــــاوت این دو را بدانم مرا فــــــــهم ده تا متــــــــوقع نباشم که دنیا ومردم آن مطابق میل من رفتار کنند سلام ،نمیدونم چی بگم ؟؟؟؟؟ فقط اینکه به توصیه یه دوست دوباره وبم آپ شد بعضی از دوستای قدیمی تو این مدت حسابی شرمنده م کردن مرتب بهم سر زدن و برام کـــــــــامنت گذاشتن ، واقعـــا ممنونم راستی داشت یادم میرفت، سال نو مبارک ...... امیدوارم سال خیلی خوبی رو شروع کرده باشید ، و سالی پر از موفقیت برای همتون باشه امیدوارم ، شروع دوباره من شمارو خوشحال کرده باشه ، البته شاید نتونم مثل قبل ، مرتب آپ کنم اما سعی میکنم هر وقت تونستم ، هم بهتون سر بزنم هم آپ کنم ![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 19:37 توسط آرن |
اول هر کلامی ٬ سلام.....
راستش نمی دونم از کجا شروع کنم و چه طوری بنویسم...........
اما دلم میخواد که امروز همه ی حرفهای دلمو بنویسم.................
دلم گرفته
٬ یه جورایی عذاب وجدان دارم ٬ اول تصمیم گرفتم که وبمو حذف کنم ٬ اما هر کار کردم
دلم نیومد![]()
دلم نیومد این همه زحمتی که بابت جمع کردن این مطالب کشیدمو در عرض چند ثانیه نابود کنم![]()
تصمیم گرفتم وبمو نگه دارم و هر موقع که شما لطف کردید و برام کامنت گذاشتید بخونمشون.....
قول میدم هر موقع که تونستم بیام پیشتون ٬ اما فکر نمیکنم که دیگه بتونم آپ کنم![]()
هر موقع که آپ میکنید بهم اطلاع بدید ٬ سعی میکنم حتما بیام و بخونمش![]()
از این که تو این مدت با دوستای گلی مثل شما آشنا شدم واقعا خوشحالم....![]()
دلم نمیخواست که این طوری از بازی برم بیرون ٬ اما خب یه جورایی دیگه دل و دماغ نوشتن وبمو
ندارم
به نظر من وبی که از روی بی حوصلگی و اجبار اداره بشه ارزش خوندن نداره ٬ پس
بهتره که قبل از اینکه اعصاب همتون از دست چرت و رت های من خورد بشه ٬ خودم مودبانه
خداحافظی کنم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
همتونو دوست دارم ٬ خیلی زیاد مخصوصا دوستای گلی که مرتب بهم سر میزدن![]()
![]()
دلم برای همتون تنگ میشه........![]()
تو رو خدا تنهام نذارید......هر موقع که فرصت داشتید یه سری هم به من بزنید![]()
قربون همتون......خداحافظ![]()
+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 11:59 توسط آرن |
یه ماه رمضون دیگه اومد و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم...... نمیدونم امسال چرا اینقدر تنبل شدم ٬ دارم از گشنگی و تشنگی تلف میشم دلیلش اینه که هنوز عادت نکردم ٬ ولــــــی نمی دونم چرا اینقدر از مـــاه رمضون خوشم میاد ٬ فکر میکنم ٬ يكي از دلايلش اينه كه حال و هواي شهر كاملا عوض ميشه ٬ نوع غذا هامون تغيير ميكنه واي كه چقدر دلم هوس آش رشته كرده بوي زولبيا باميه تازه و رشته خشكار (كه فكر ميكنم مخصوص استان خودمون باشه) تو ٬ كــل شهر ميپيچه اصلا انگار آدما هم يه جورايي تغيير ميكنه ٬ اگه كسي گناهــــي مرتكب بشه انگـــار بيشتر از روزهاي عادي دلش ميخواد كه گناهشو مخفي كنه........ اميدوارم تو اين ماه رمضون خدا گناهامونو ببخشه...... ايشالله كه نماز و روزه هتون قبول باشه
٬ نمیدونم شاید![]()

![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 18:28 توسط آرن |
سلام
امروز چیز خاصی برای نوشتن ندارم فقط اومدم بگم که فردا تولدمه شما هم دعوتید خوشحال میشم بیاید پیشم مثل اینکه کیک رو آوردن ٬ بفرمائید میل کنید وای چقدر کادو وووووووووووووووووووو راضی به زحمت نبودم مرسی از اینکه اومدی خیلی خوشحالم کردی
ســـــــــــــــــــــــــــــلام





+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 18:54 توسط آرن |
سلام به همه ی دوستای گلم
همه ی اونایی که نگرانم شدن٫ همه ی اونایی که سعی کردن کمکم کنن٫.......... راستش حرفا و نظراتتون ٫ خیلی آرومم میکرد ٫ من از شما یاد گرفتم که چطوری با مشکلاتم رو به رو بشم و سعی نکنم که پشت مشکلاتم مخفی بشم. یاد گرفتم که نه گفتن میتونه جلوی خیلی از ضرر و زیان ها رو بگیره ٫ ضرر و زیانهایی که هر وقت جلوشونو بگیری منفعت محسوب میشه. خیلی به حرفاتون فکر کردم ٫ فهمیدم که حق با شماست٫ برای همین رفتم و صادقانه مشکلمو به یکی از مسئولین شرکت گفتم. علی رغم اینکه کمی ناراحت شد ولی چیز خاصی بهم نگفت ٫ فقط برگشت به من گفت : که سعیت رو بکن اگه از پسش بر اومدی که خوب چه بهتر ولی اگه نتونستی سعی میکنیم از خبره این کار کمک بگیریم. شاید حالا یه کمی خیالم راحت تر شد٫ حالا آرامش فکری بیشتری برای خوابیدن دارم همتونو دوست دارم و امیدوارم که هیچ گره ای تو زندگی هیچ کدوم از شما ها وجود نداشته باشه. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 15:56 توسط آرن |
می خوام بی مقدمه برم سر اصل مطلب همه ی ما ممکنه تو زندگیمون یه اشتباهاتی کنیم که بعدش دور از جون شما مثل ..... تو گل گیر کنیم(خودمو عرض میکنم). گاهی اوقات شرایط طوری میشه که فرار کردن از اون مشکل یا روبرو شدن با اون مشکل برای آدم خیلی سخت میشه و یا شاید غیر ممکن. چون برای رها شدن از این مشکل مجبوری یه سری از خواسته های خوبتو قربانی کنی تا مشکلتو حل کنی. من الان دقیقا یه همچین شرایطی دارم ، یه روزی عجولانه و بدون فکر یه تصمیم برای زندگیم گرفتم که حالا منو تو موقعیت بدی قرار داده نه میتونم از دست این مشکل فرار کنم و نه اینکه یه راه حل خوب به ذهنم میرسه.
چرا من اینقدر عجولم، همیشه هم چوبشو میخورم اما بازم دفعه بعد همین اشتباه رو تکرار میکنم ،عجولانه وبدون فکر راجع به زندگیم تصمیم میگیرم و بعدش....... دلم میخواد یکی بهم کمک کنه ، راه درست رو بهم نشون بده و بهم بگه که چطوری میشه از این وضعیت خلاص شد ، یا اینکه اصلا از اول چه مبنایی برای تصمیم گیری هام انتخاب کنم که به یه همچین روزی دچار نشم؟؟؟!!!! مشکل من اینه که یه روزی یه آشنا از من خواست که یه کاري رو براش انجام بدم ازم پرسيد كه از عهده اين كار بر ميام، منم مثل احمق ها براي اينكه كم نياورده باشم گفتم آره. اون بنده خدا هم يه مقدار هزينه كرد و بعدش بقيه كار رو سپرد دست من، به اميد اين كه من از پسش برميام . حالا كه رسيدم به وسط كار ، مي بينم كه هيچ رقمه از پسش بر نميام، الانم نميدونم چيكار كنم ، نه روم ميشه كه حقيقت رو بهش بگم ، و نه توان ادامه ي كار رو دارم. میشه کمکم کنی؟؟؟ دوستان امر فرمودند که مشکلمو به صورت واضح تر بیان کنم به روی چشم٬ هر چند که اصل مشکلم خیلی مهم نیست ٫مهم اینه که شما کمکم کنید اصل مشکل من اینه که یکی از نزدیکانم از من خواست که یه کاری رو متناسب با رشته دانشگاهیم براشون انجام بدم٫ منم قبول کردم و گفتم که از عهدش بر میام. ولی حالا میبینم که کارهای شرکتشون اینقدر پیچیده و غیر قابل فهمه که من توانایی حلش رو ندارم٫یعنی در حقیقت کار مثبتی برای اون شرکت نمیتونم انجام بدم. مشکل اینجاست که اونا مرتبا راجع به روند کار از من سوال میکنن و من هر دفعه یه جوری بحث رو میبندم و سعی میکنم که راضی نگه دارمشون. البته٫ به خدا این از نامردیم نیست٫در واقع روم نمیشه که حقیقت رو بهشون بگم ٫همین. شرمنده دیگه واضح تر از این نمیشه. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 9:38 توسط آرن |